معنی حسامزاده
5 بازدید
[ حُ دَ ] (اِخ) او راست: التشریح.[ حُ دَ ] (اِخ) عبدالرحمان افندی. یکی از علمای نامدار عثمانی است در دور سلطان محمدخان رابع مسند شیخ اسلامی را اشغال مینمود. پسر قوجه حسام افندی است که یکی از قضاة بوده و در تاریخ ۱۰۰۳ هـ . ق. در استانبول تولد یافت و بعد از تحصیل علوم رسمی در تاریخ ۱۰۵۰ هـ . ق. به مولویت حلب و بعداً به مولویت شام نایل گشت و نیز در تاریخ ۱۰۵۵ هـ . ق. به قضاوت استانبول رسید، در ۱۰۶۵ هـ . ق. قاضی عسکر آناتولی و در سال ۱۰۶۲ هـ . ق. قاضی عسکر روم ایلی بود و در ۱۰۶۵ هـ . ق. به مقام شیخ الاسلامی نایل گشت، و این مقام را به اصرار و ابرام به وی قبولانده بودند و در خلال این احوال فتنهٔ طایفهٔ بنی چری به ظهور رسید و بعد از ۳۴ روز از مقام مزبور استعفا کرد و بعداً به قضاوت قدس منصوب گردید، آنگاه در عینتاب و بعداً در مصر جیزه را به تیول وی دادند و در ۱۰۸۱ هـ . ق. درگذشت. وی در خط نستعلیق خوشنویس بود.[ حُ دَ ] (اِخ) عتیق. مصلح الدین مصطفی. او راست: حاشیه بر تلویح تفتازانی در شرح تنقیح الاصول.[ حُ دَ ] (اِخ) محمدبن حسام الدین رومی حنفی. قاضی مکه بود و پس از عزل در شوال ۱۰۸۰ هـ . ق. درگذشت. او راست: تفسیرالقرآن تا سورهٔ مائدة. (هدیة العارفین ج ۲ ص ۲۹۲).[ حُ دَ ] (اِخ) مصطفی بن حسام الدین حسین بن محمدبن حسام الدین برسوی رومی. مدرس حنفی که در ۱۰۳۵ هـ . ق. درگذشته است. او راست: حاشیه بر صدرالشریعة که حاشیهٔ تلویح است و حاشیه بر شرح مقاصد و رسالهٔ شوقیه. (هدیة العارفین ج ۲ ص ۴۳۹).
کلمات همقافیه با «حسامزاده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر