معنی واژه حرص
8 بازدید
[ حِ ] (ع مص) آزور شدن. (ترجمان عادل بن علی). ولع. وُلوع. طَمْع. طَمَع. طماع. طماعیة. تطمع. شحّ. شره. حریصی کردن. (تاج المصادر). آزور کردن. (دهار). تَعْص. بَهَج. استشراء. اِعْوال. اِعالة. فَغَم. هَلَع. لَوَع. تَلَهْجُم. طَزَع. اِلهاف.[ حَ ] (ع مص) کفانیدن و شکافتن، چنانکه گازر جامه را از کوفتن سخت. دریدن جامه در کوفتن. (مهذب الاسماء). || از چراگاه گیاهی بر جای نگذاشتن: حَرصَ المَرعی ََ؛ گیاهی بجای نماند چراگاه را. || خراشیدن. || پوست کندن. (منتهی الارب).[ حِ ] (ع اِمص) آز. آزوری. آزمندی. آزمند شدن. آزور شدن. ولع. وُلوع. هوا. زیادت جوئی. بیقرة. شره. شحّ. طمع. حریصی. || (اصطلاح تصوف) تهانوی گوید: نزد سالکان ضد قناعت است. و آن خواستار شدن زوال نعمت غیر باشد. و برخی گفته اند خواستار بودن نعمت و رزق غیرمقسوم است. ارباب ریاضت گفته اند که حرص نزد دانشمندان تغییر ناپسندی است در ذات انسانی، چنانکه در خلاصةالسلوک بیان کرده. و در اصطلاحات سیدشریف جرجانی آمده که حرص خواستار بودن چیزی است با بکار بردن کوشش بسیار برای رسیدن بدان شی ء. (کشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به مرآت الخیال ص ۳۳۱ شود: نعوذ باللََّه اگر زآن یکی شود مثله ز حرص جمله شود همچو جعفر طیار. ابوحنیفهٔ اسکافی. و تمام مردی باشد که چنین تواند کرد و گردن حرص و آز را بتواند شکست. (تاریخ بیهقی ص ۲۲۵). چون در این روز، کار این تاریخ کردن گرفتم حرصم زیادت شد. (تاریخ بیهقی ص ۱۰۴). هر مردی که وی تن خود را ضبط تواند کرد و گردن حرص و آز را بتواند شکست رواست که ویرا خردمند خویشتن دار گویند. (تاریخ بیهقی). و بعجب بماندم از حرص و مناقشت یکدیگر و چندین وِزر و وبال و... (تاریخ بیهقی ص ۳۷۲). بنگر که هر سپیده دم از حرص بزم شاه تازه همی رسد به چمن کاروان گل. مسعودسعد. رو که استاد تو حرص است و از آن در ره دین سفرت هست چو شاگرد رسن تاب از پس. سنائی. توانگر خلایق آن است که در بند شره و حرص نباشد. (کلیله و دمنه). برغبتی صادق و حرصی غالب در تعلم آن می کوشیدم. (کلیله و دمنه). و اگر در عاقبت کارها و هجرت سوی گور فکرتی شافی واجب داری حرص و شره این عالم فانی بر تو بسر آید. (کلیله و دمنه). هرکه... حرص فریبنده را بر عقل رهنمای استیلا ندهد... هرآینه مراد خویش... (کلیله و دمنه). منزلتی نو نمی جویم... که به حرص و گرم شکمی منسوب شوم. (کلیله و دمنه). اقوال پسندیده مدروس گشته... و حرص غالب و قناعت مغلوب. (کلیله و دمنه). شریری که به حرص و شره فتنه جوید... پادشاه را تعجیل نشایست فرمود در فرستادن او بجانب خصم. (کلیله و دمنه). اگر روباه در حرص و شره مبالغت ننمودی... آسیب نخجیران بدو نرسیدی. (کلیله و دمنه). غلبهٔ حرص مرا در این ورطه افکند. (کلیله و دمنه). حرص تو در جای علم و کسب هنر مقرر. (کلیله و دمنه). نشان حرص ز دل هم بدل شود زیرا که زهر مار شود دفع هم به مهرهٔ مار. مجیر بیلقانی. هم بجان شاه کز درگاه شاهان فارغم حرص را دادن تبرا برنتابد بیش از این. خاقانی. تخت ساز از حرص تا فرمان دهی بر تاج بخش پشت کن بر آز تا پهلو زنی با پهلوان. خاقانی. آن یکی حرص از کمال مردی است و آن دگر حرص افتضاح و سردی است. مولوی. حرص چون خورشید را پنهان کند چه عجب گر پشت بر برهان کند.مولوی. چون ز کودک رفت آن حرص بدش بر دگر اطفال خنده آیدش.مولوی. خشم ماریست که سرکوفته میباید داشت حرص موریست که در زیر زمین میباید. صائب. - از سر حرص؛ بسبب حرص : وحشیان از حرمت دستش سوی پیکان او پای کوبان آمدندی از سر حرص و هوا. خاقانی. - پیشکار حرص؛ صفت حرص. خوی آزمندی : پیشکار حرص را بر من نبینی دست رس تا شهنشاه قناعت شد مرا فرمانروا.خاقانی. - چشم حرص را بستن؛ دندان طمع را کندن. دندان آز شکستن : ببستم حرص را چشم و شکستم آز را دندان چو میم اندر خط کاتب چو سین در حرف دیوانی. خاقانی. - حرص جاه؛ میل و خواهش به افراط به نیل مقام و منصب. - حرص مرگ؛ حرصی بغایت. حرصی سخت عظیم. - حرص مور؛ حرص بی نهایت. حرص بغایت. حرص مرگ. - امثال: هرکه را حرص بیش محنت بیش.مکتبی.[ حَ ] (اِخ) نام کوهیست در نجد و حرس نیز گفته اند. (معجم البلدان).