معنی حذاقی
5 بازدید
[ حُ قی ی ] (ع ص، اِ) خرکره. || کارد تیزکرده شده. || مرد فصیح. (منتهی الارب). مرد تیززبان. (مهذب الاسماء).[ حُ قی ی ] (ص نسبی) منسوب به حذاقة، بطنی از قضاعة. (سمعانی). منسوب به حذاقة، بطنی از ایاد.[ حُ قی ی ] (اِخ) ابن حُمَیدبن حذاقی. محدث است. (منتهی الارب).[ حُ قی ی ] (اِخ) اسحاق. محدث است. (منتهی الارب).[ حُ قی ی ] (اِخ) محمد. محدث است. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «حذاقی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قی» برای سرودن شعر