معنی جوع
10 بازدید
[ جَ ] (ع مص) گرسنه گردانیدن. مَجاعة. || تشنه گردیدن و مشتاق شدن: جاع الیه؛ تشنه گردید و مشتاق شد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ جُ وْ وَ ] (ع ص) جِ جائع. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به جائع شود.(ع مص) گرسنه شدن. (ترجمان علامه جرجانی ترتیب عادل) (تاج المصادر بیهقی). || (اِمص) گرسنگی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). - جوع البَقَر؛ نوعی از جوع. رجوع به این ماده در ردیف خود شود. - جوع الکلب؛ نوعی از جوع. رجوع بدین کلمه شود. - جوع المغشی؛ نوعی از جوع. رجوع بهمین کلمه شود. - امثال: مرده از جوع به که زنده بقرض.؟
کلمات همقافیه با «جوع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وع» برای سرودن شعر