معنی جوش آمدن
6 بازدید
[ مَ دَ ] (مص مرکب) گرم شدن. بجوشیدن آغاز کردن. بغلیان آمدن. غلیان کردن مایع از حرارت، چنانکه آب بر سر آتش. - خون به جوش آمدن؛ کنایه از سخت خشمناک شدن. بهیجان آمدن. بخشم آمدن. || طغیان کردن دریا. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). - بجوش درآمدن؛ جوش آمدن. - || طغیان کردن : به یک بار از آنها برآمد خروش تو گفتی که دریا درآمد به جوش.سعدی.
کلمات همقافیه با «جوش آمدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر