معنی جوش
9 بازدید
[ جَ ] (ع مص) همه شب رفتن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || (اِ) سینه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (مهذب الاسماء). || میانهٔ شب. (ذیل اقرب الموارد) (منتهی الارب). جوش اللیل. || میان مردم. (منتهی الارب). || بهرهٔ بزرگ از اول شب یا از آخر شب. (منتهی الارب). بهره ای از اول شب. (از اقرب الموارد).(ع اِ) سینهٔ مردم. (منتهی الارب). رجوع به جَوش شود.(اِ) جوشش. غلیان. فوران. (فرهنگ فارسی معین). معروف است که از جوشیدن باشد. (برهان). با لفظ زدن و کردن و گرفتن و بلند شدن و برخاستن و دمیدن و افتادن و نهادن و ریختن مستعمل و همچنین بجوش آمدن. (آنندراج): دیدم از دور گروهی همه دیوانه و مست از تف بادهٔ شوق آمده در جوش و خروش. عصمت بخاری. بکوی میکده یارب سحر چه مشغله بود که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود. حافظ. خشت خم خواهد شکستن شیشهٔ افلاک را گر به این دستور گردد جوش این صهبا بلند. صائب. چنان ذوق می ریخت در سینه جوش که پرهیز شد امت می فروش. ظهوری (از آنندراج). - از جوش فرونشستن؛ از جوش افتادن : آتش که تو میکنی محالست کاین دیگ فرونشیند از جوش.سعدی. - از جوش نشستن؛ از جوش افتادن : خم پرمی نخست از جوش هیهات است بنشیند نگردد خامشی مهر لب اظهار عاشق را. صائب. - به جوش درآوردن؛ به جوش انداختن : دهلهای گرگینه چرم از خروش درآورده مغز جهان را به جوش.نظامی. - جوش برآوردن : جهان گشت زآواز او پرخروش برانگیخت گرد و برآورد جوش.فردوسی. انجام من اینچنین در آتش عیبم مکن ار برآورم جوش.سعدی. - جوش زدن؛ غلیان کردن : گر جوش زند از سخنم درد عجب نیست درد است که از دل بزبان رفت و سخن شد. منیر (از آنندراج). - || دمیدن : نسرین شکفته تر دمد از استخوان من وز لوح مشهدم گل خون جوش میزند. طالب آملی (از آنندراج). - || به هیجان آمدن. به خشم آمدن: جوش نزن، شیرت می خشکد. - جوش کردن؛ بغلیان آمدن : از یک نگاه گرم که کردم به روی او تا حشر خون دیدهٔ من جوش می کند.؟ || هنگامه. (فرهنگ فارسی معین). آشوب. شورش. (برهان). غوغا: امروز که بازارت پر جوش خریدار است دریاب و بنه گنجی از مایهٔ نیکویی.حافظ. - جنگ و جوش؛ آشوب. انقلاب : وز آن پس برآورد زایران خروش ز بس کشتن و غارت و جنگ و جوش. فردوسی. پراکنده شد غارت و جنگ و جوش نیاید همی بانگ دشمن به گوش.فردوسی. || آشفتگی. اضطراب. هیجان. بیقراری : همچو آب از آتش و آتش ز باد دل بجوش و تن بفریاد است باز.خاقانی. - به جوش شدن؛ بیقرار شدن. منقلب شدن. آشفته شدن : که از شهر ایران برآمد خروش ز مرگ سیاوش جهان شد به جوش.فردوسی. || شاخ خشک و تر که از درخت برآید. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). || حلقه ای مانند حلقهٔ زره و جوشن : کار ما کرده ست در هم چون زره جوشن مشکین پرجوش شما.سنایی. مایهٔ قهر است و عز ناوک دلدوز او دایهٔ کفر است و دین جوشن پرجوش او. سنایی (از آنندراج). || اتصال. پیوند. (فرهنگ فارسی معین). - آجر جوش؛ نوعی آجر که در کوره بسیار پخته شود و چون اسفنج متخلخل گردد و هر یک سبز و سیاه درآید. - تیزجوش : نشستند بر تازی تیزجوش.نظامی. - جوش خوردن؛ لحیم شدن. ملتئم شدن دو چیز. - || پیوسته شدن استخوان پس از شکستگی. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). - جوش دادن. - || لحیم کردن. وصل کردن اجزاء فلزی یا فلزی بفلز دیگر. - || مهربان کردن دو تن را با یکدیگر. آشتی دادن دو کس. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). - جوش گرفتن : چو مژگان میشود خار سر دیوارها رنگین چنین از ناله ام گر خون گلها جوش میگیرد. صائب (از آنندراج). ز حرفم مغز آتش جوش گیرد به انگشتان شعله گوش گیرد. زلالی (از آنندراج). - جوش نهادن : نهد جوش در سینهٔ آفتاب شرار چراغ شبستان ما. ظهوری (از آنندراج). ترکیب های دیگر: - ترک جوش، نقره جوش، مس جوش، جنب و جوش، پرجوش، زودجوش، کاله جوش، وسمه جوش، قهوه جوش، سرجوش، دیرجوش. - سخت جوش : از این آتشین خانهٔ سخت جوش کسی جان برد کو بود سخت کوش.نظامی. - هفت جوش؛ فلز هفت جوش، ترکیبی از هفت فلز: چو دیدم کز این حلقهٔ هفت جوش بر آن تخت در شد جهان تخته پوش.نظامی. || بهم برآمدن. (برهان). || گرمی. (فرهنگ فارسی معین): ترا گاه گرمی و جوشی گذشت گل و لاله و رنگ و خوشی گذشت. فردوسی. زمستان و سرما به پیش اندر است که بر نیزه ها گردد افسرده دست.فردوسی. || بثور. دانهٔ ریز که بر پوست بدن ظاهر شود. بثره که بر بشره ظاهر آید.(اِخ) معرب گوش، نام روز چهاردهم از هر ماه شمسی. (برهان). لغتی است در گوش، نام فرشته و نام روز ۱۴ از هر ماه شمسی. (حاشیهٔ برهان چ معین از روزشماری ص ۳۷، ۳۹): می خور کت باد نوش بر سمن و پیلگوش روز رش و رام و جوش روز خور و ماه و باد. منوچهری (از حاشیهٔ برهان چ معین).(اِخ) دهی است به طوس. (منتهی الارب). قصبه ایست نزدیک طوس. (معجم البلدان) (مرآت البلدان ج ۴ ص ۲۸۷).[ جُ وَ ] (اِخ) دهی است به اسفراین. (منتهی الارب). قصبه ایست در اسفراین. (قاموس) (معجم البلدان) (مرآت البلدان ج ۴ ص ۲۸۷).
کلمات همقافیه با «جوش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وش» برای سرودن شعر