معنی جوشان
5 بازدید
(نف) که میجوشد. جوشنده. در حال جوشیدن : بزرگان ایران خروشان شدند از آن اژدها تیز جوشان شدند.فردوسی. خروشان و جوشان بجوش اندرون همی از دهانْش آتش آمد برون.فردوسی. چو بهرام بنشست بر تخت زر دل و مغز جوشان ز مرگ پدر.فردوسی. در باغ کنون حریرپوشان بینی دلها ز نوای مرغ جوشان بینی.منوچهری. || خشمگین : همی بود گشتاسب دل دردمند خروشان و جوشان ز چرخ بلند.فردوسی. چو باد از کوه و از دریاش راند بر هوا ماند به کوشان پیل و کرگندن به جوشان شیر و اژدرها. اسدی.(اِخ) دهی است از دهستان بربرود بخش الیگودرز شهرستان بروجرد. جلگه و معتدل. جمعیت آن بالغ بر ۵۰۹ تن میشود. آب از قنات و محصول غلات، لبنیات، چغندر، پنبه. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
کلمات همقافیه با «جوشان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر