معنی جواز
4 بازدید
[ جَ ] (ع اِ) روا. || تساهل. (منتهی الارب). امکان و تساهل. (اقرب الموارد). || آب که مواشی و زراعت را دهند. (منتهی الارب). آبی که داده شده است بمال از چارپایان. (برهان). || چک مسافران که از سلطان گیرند تا کسی در راه متعرض نشود. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). گذرنامه. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی) (مهذب الاسماء). کارنامه. || پروانه. پاسپورت. (فرهنگ فارسی معین). تذکره و آن در زمان مأمون الرشید در خراسان معمول گردید. (کامل ابن اثیر ج ۶ ص ۹۳). || خط و دستک راه. (برهان). - جواز عبور؛ پروانهٔ گذشتن از جایی و داخل شدن در جایی. (فرهنگ فارسی معین). اجازه نامه. جواز مدرسی. جواز عمامه. || (مص) گذشتن از جای و پس افکندن آن را برفتن از وی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رفتن و گذشتن. (حاشیهٔ برهان). || سپری کردن. || روا بودن. (تاج المصادر بیهقی). || روا شدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). مجاز گردیدن. (اقرب الموارد). || روان شدن. || روا دیدن. رخصت دادن. اجازه دادن. (فرهنگ فارسی معین) (برهان). || آب دادن. (منتهی الارب). آب دادن ستور و کشتزار. || (اِمص) روانی. || خلاص. (برهان). || سوغ. اذن. حل. || روایی. رخصت و اجازت. (برهان). || (اصطلاح شرعی) روا بودن. مباح بودن. مساوی بودن ترک یا فعل چیزی از نظر شرع.[ جَ وْ وا ] (ع ص) کوزه فروش. (منتهی الارب).[ جُ ] (ع اِ) تشنگی. (منتهی الارب).[ جُ ] (اِ) هاون سنگین و چوبین را گویند که سیر در آن کوبند و به عربی مهراس خوانند. (برهان): ای به کوپال گران کوفته پیلان را پشت چون گرنجی که فروکوفته باشد به جواز. فرخی (از لغت فرس) . || ظرفی را نیز گفته اند که در آن روغن از حبوبات و شیره از انگور و نیشکر بگیرند و به عربی معصره خوانند. (برهان).
کلمات همقافیه با «جواز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «از» برای سرودن شعر