معنی جست و جوی
6 بازدید
[ جُ تُ ] (ترکیب عطفی، اِمص مرکب) طلب. کاوش. پژوهش. جستجو. رجوع به کلمهٔ اخیر شود: ز نام تو کردم بسی جست و جوی نگفتند نامت تو با من بگوی.فردوسی. مگر دختری کآن نهان گشت ازوی همه شهر ازو شد پر از جست و جوی. فردوسی. همیشه نیاساید از جست و جوی همه ساله هر جای رنگ است و بوی. فردوسی. بدو دیده بان گفت از هیچ روی نبینم همی جنبش و جست و جوی. فردوسی. زبان دو مهتر پر از گفت و گوی روان پرستنده پر جست و جوی.فردوسی. نگر نره دیو اندر آن جست و جوی چه جست و چه دید اندر آن گفت و گوی. فردوسی. بهمه جای نیکوئی شنود هرکه از تو به جست و جوی رود.سوزنی. و شاهزاده از جست و جوی و اسب از تک و پوی فروماند. (سندبادنامه ص ۲۵۳). در اثنای آن تک و پوی و جست و جوی بر در وثاق ماهروئی گذشت. (سندبادنامه ص ۲۳۶). در اثنای آن جست و جوی دست بر پشت شیر نهاد. (سندبادنامه ص ۲۲۰). در رخنهٔ غارهای دلگیر میگشت به جست و جوی نخجیر.نظامی. شد باز به جست و جوی فرزند بر هرچه کند خدای خرسند.نظامی. احرام گرفته ام به کویت لبیک زنان به جست و جویت. نظامی. در وادی غم تو دل مستمند ما خالی نبود یک نفس از جست و جوی تو. عطار. ما در جست و جوی شما و شما در گفتگوی ما. (انیس الطالبین ص ۱۸۷). - جست و جوی کردن؛ تفقد کردن. پژوهش کردن. طلب کردن چیزی را در مظان آن. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «جست و جوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر