معنی جرد

معنی جرد

5 بازدید
[ جَ ] (ع ص، اِ) جامهٔ کهنهٔ سوده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). جامهٔ کهنهٔ ساییده شده یا جامهٔ نیمه کهنه یا نیمدار. ج، جُرود. (متن اللغة) (از اقرب الموارد): فلاتبعدن تحت الضریحة اعظم رمیم و اثواب هناک جرود. کثیر عزة (از اقرب الموارد). || فرج و نره. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). فرج زن و مرد. (از متن اللغة). || سپر. || بقیهٔ مال. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة). || گروه سواران که برای جنگ دشمن جداکرده شوند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || جای بی نبات. (آنندراج): مکان جرد؛ جای بی نبات. (منتهی الارب) (قطر المحیط). جایگاهی که در آن نبات نباشد. (از متن اللغة). || (مص) بی نبات کردن قحط، زمین را. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از منتهی الارب) (از قطر المحیط). || برهنه ساختن از لباس. این معنی اصلی است. (از متن اللغة) (از قطر المحیط). || قضیب برهنه کردن. (یادداشت مؤلف). || پوست از چوب کندن. (از متن اللغة) (قطر المحیط) (از اقرب الموارد). || بی گیاه کردن ملخ زمین را. (ناظم الاطباء) (از تاج المصادر بیهقی) (از منتهی الارب). || موی از پوست کندن. (قطر المحیط) (اقرب الموارد). از پوست موی را دور کردن. || پوست بردن از چیزی به چیزی. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). در عربی به معنی پوست کندن. || در عربی به معنی جراحت نمودن. || در عربی برگ از درخت باز کردن باشد. (برهان).
[ جَ ] (اِ) تخت و اورنگ پادشاه. (برهان) (ناظم الاطباء). تخت پادشاهی را گویند. (آنندراج): ز زر پخته یکی جرد ساختند او را چو کوه آتش و گوهر در او بجای شرر. فرخی. || پرنده ای است کبودرنگ که پیوسته در کنار آب نشیند و او را خرچال نیز گویند. (برهان). خرچال و آن پرنده ای است که پیوسته کنار آبها نشیند. (یادداشت مؤلف). مرغی است که بتازی حباری نامند و کبودفام بود و اکثر بر کنار آبها باشد و بفرس خرچال نیز گویند. (کذا فی التحفه) و اما گوشت حباری که جرد خوانندش گرم است و رطوبت بسیار دارد. (الابنیه عن حقایق الادویه): بسکه اسب دشمنت از چشم ریزد بر کنار بر کنار آب دارد جای دائم همچو جرد. قاآنی شیرازی (از فرهنگ شاهنامه ص ۱۰۰).
[ جَ رَ ] صلی الله علیه و آله و سلم زخم دار. (برهان) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (انجمن آرای ناصری). مجروح. (یادداشت مؤلف): وحشی و سست و بدلگام و چموش جرد و کند و لنگ و نابینا. ظفر همدانی (از آنندراج). جرد بود لیکن قوی دست و پای برفتن بدی هم چو فرّ همای. زجاجی (از فرهنگ ضیاء). || (اِ) زخم. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی). || سخت. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی). || اورنگ شهریاران و تخت پادشاهان. سریر. اریکه. (یادداشت مؤلف).
[ جَ رَ ] (ع اِ) صحرای بی نبات. (منتهی الارب). زمین بی نبات. (دهار). صحرای بی گیاه. (ناظم الاطباء). فضایی از زمین که در او گیاه نباشد. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || علت پی ستور مانند آماس و ترنجیدگی یا آن به ذال است. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ورم پی ستور و آن بطوری بزرگ میشود که او را از راه رفتن باز میدارد. و جرذ با ذال لغتی است در آن. (از متن اللغة). جرذ. رجوع به جرذ شود. || پشت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). و منه رمی علی جرده و علی اجرده؛ ای علی ظهره. (از متن اللغة) (از منتهی الارب). || (مص) کوتاه و تنک موی گردیدن. (از منتهی الارب) (از متن اللغة). || کوتاه موی شدن اسب و آن در اسب پسندیده است. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء): و الفرس القصیر شعرالجلد برقة اجرد نجل جرد. ابوالمناصف (ازاقرب الموارد). || خُراج برآوردن پوست مرد از خوردن ملخ. (از منتهی الارب) (از متن اللغة) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || دردگین شدن شکم از خوردن ملخ. (آنندراج) (از منتهی الارب). و فعل آن بصورت مجهول بکار میرود. (از منتهی الارب) (از قطر المحیط). || ملخ رسیده شدن کشت. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). و این نیز بصورت مجهول بکار میرود. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بی گیاه گردیدن زمین. (از متن اللغة) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (آنندراج). || ساییده و نرم شدن لباس. (از متن اللغة).
[ جُ ] (ع ص، اِ) جِ اَجرَد و جَرداء، به معنی زمین بی گیاه. || انسان بی موی. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد): اهل الجنة جردمرد. || سواران که پیاده در آن نباشد. (از اقرب الموارد). || (اِ) چرغد و شبگیر. (ناظم الاطباء). - جردمرد؛ جِ اجرد و امرد، اولی؛ بی موی مطلق و دوم؛ جوانان بی موی یا پسران خوبروی. و فی الحدیث «اهل الجنة جردمرد»: دائر بر دست ساقیان سیم ساق و شاهدانی رشک خیرات حسان و خرد دلپذیر چون جان و خرد و چون بهشتیان جردمرد، مکحول، همه شیرین و موزون و یطوف علیهم ولدان مخلدون و حور عین کامثال اللؤلؤ المکنون. (از ترجمهٔ محاسن اصفهان).
[ جِ ] (اِ) سخترویی و خیرگی. (لغت محلی شوشتر نسخهٔ خطی). || (پسوند) معرب یا صورتی دیگر از گرد که مزید مؤخر امکنه قرارمیگیرد و به معنی قلعه و حصار و شهر است. چنانکه در، اشناذجرد، برسانجرد، بروجرد، برونجرد، بلاشجرد، بوزجرد، بوزنجرد، جنوجرد، جورشجرد (سعیدآباد)، خرجرد، خسروجرد، دارابجرد، دستجرد. زامجرد. ساسنجرد، سانواجرد، سوسن جرد، شلانجرد، فرهادجرد، فلجرد، فورجرد، فوجرد، منازجرد، واسجرد، وایه جرد، ولاستجرد، ولاشجرد، هرمزجرد، هفت جرد. (یادداشت مؤلف). و رجوع به گرد و کرد و حرف «ج» شود.
[ جِ ] (اِخ) نام مزرعه ای در قزوین. (یادداشت مؤلف).
[ جَ رِ ] (ع ص) جای بی نبات. (از اقرب الموارد). مکان جرد؛ جای بی نبات. (منتهی الارب). جای بی گیاه. (ناظم الاطباء).
[ جَ رَ ] (اِخ) موضعی است به بلاد تمیم. (منتهی الارب).
[ جَ رَ ] (اِخ) نام کوهی است در دیار بنی سلیم. (از معجم البلدان) (مراصد الاطلاع): یا عمرو لوکنت ازقی الهضب من بردی اوالعلی من ذری نعمان اوجردا. نعمان بن بشیر انصاری (از معجم البلدان).
[ جِ ] (اِخ) نام شهری است در نواحی بیهق که در قدیم قصبهٔ آن ناحیه بوده است. (از مراصد الاطلاع). همان خسروجرد است. که در قصبهٔ بزرگ بیهق بوده است. رجوع به معجم البلدان ذیل کلمهٔ بیهق شود.

کلمات هم‌قافیه با «جرد»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رد» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید