معنی جراحت کردن
4 بازدید
[ جِ حَ کَ دَ ] (مص مرکب) به جراحت رساندن. زخم را جراحت گردانیدن : صبا از چین زلف او مگر سوی چمن آمد که بوی مشک زخم لاله و گل را جراحت کرد. سلیم طهرانی (از ارمغان آصفی). || زخم کردن. ریش برداشتن. مجروح کردن : دل جراحت کرد آن زلفین و چون زلفینش را بر جراحت برنهی راحت پدید آرد خدای. منوچهری. امیر خشتی بینداخت و بر سینهٔ شیر زد چنانکه جراحتی قوی کرد. (تاریخ بیهقی). غمزهٔ شوقت جراحت میکند. خسرو (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «جراحت کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر