معنی جدع
8 بازدید
[ جَ دِ ] (ع ص) کودکی است که بد است خورش او. (شرح قاموس). کودکان بدخوراک. (از قطر المحیط) (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ جَ ] (ع مص) بازداشتن و به زندان کردن. (شرح قاموس) (از منتهی الارب). حبس کردن. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). || بریدن بینی یا گوش یا دست یا لب. (شرح قاموس) (منتهی الارب) (قطر المحیط). بریدن بینی. (اقرب الموارد). و منه المثل: لامر ماجدع قصیر انفه؛ در مورد کسی آورند که برای ظفر یافتن بر مراد مشقت عظیمی تحمل کند. (از اقرب الموارد). و بمجاز بر بریدن گوش و دست و زبان اطلاق میشود. (اقرب الموارد). || بدخوراک کردن مادر غذای کودک را. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (شرح قاموس). بدغذا شدن طفل. (آنندراج). || بازداشتن خیر از عیال. (از اقرب الموارد). جدعا له؛ نفرین است بر انسان یعنی خدای تعالی کم خیری و عیب و نقص را ملازم وی سازد. (از قطر المحیط) (ذیل اقرب الموارد). یعنی بریده باد بینی و گوش او. (منتهی الارب). و آن منصوب است بر اضمار فعلی که اظهار نمیشود. (از ذیل اقرب الموارد) (اقرب الموارد): دعوتُ خلیلی مِسحلا و دعوا له جهنّام جدعاّ للهَجین المذمم. اعشی (از اقرب الموارد). || (اِ) ناگوارد. (منتهی الارب). || آنچه از جلو بینی یا از انتهای آن بریده شده و آن را مصدر نامیده اند. (از ذیل اقرب الموارد از لسان). || در اصطلاح عروضی اسقاط هردو سبب مفعولات است و ساکن گردانیدن تا لات بماند پس فاع بسکون عین بجای [ آن ] بنهند و فاع چون از مفعولات خیزد آن را مجدوع خوانند یعنی بینی بریده و این اسم زحاف را لایق نیفتاده است. (از المعجم چ مدرس رضوی ص ۴۳). مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: بفتح جیم و سکون دال نزد عروضیان انداختن هر دو سبب و ساکن کردن تا از مفعولات فاع ماند بجای او فعل نهند. چرا که فاع بی معنی است و مستعمل نیست و آن رکن که در آن جدع واقع شده باشد آن را مجدوع گویند. کذا فی عروض سیفی. (کشاف اصطلاحات الفنون). و مؤلف مرآةالخیال آرد: در اصطلاح انداختن هر دو سبب و ساکن کردن تا را از مفعولات بود که لات بماند پس فاع بجای او نهند و اینجا عروض و ضرب مجدوع و باقی ارکان مطوی است. (از مرآةالخیال ص ۱۰۳).[ جَ دَ ] (ع اِمص) بریدگی بینی و جز آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (مص) بدخوار گردیدن کودک. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (قطر المحیط). بد دادن مادر خورش کودک را. (از شرح قاموس). بدخوراک گردیدن فصیل یا سوار شدن بر آن در کوچکی و ضعیف شدن آن. (اقرب الموارد). ساء غذاؤه او رکب صغیراً فوهن. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «جدع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دع» برای سرودن شعر