معنی جدا داشتن
5 بازدید
[ جُ تَ ] (مص مرکب) دور داشتن. منفرد ساختن. تنها داشتن : چون یقینی که همه از تو جدا خواهد ماند زو هم امروز بپرهیز و همیدار جداش. ناصرخسرو. || متمایز داشتن. فرق گذاشتن با دیگران : یکی مرد بد در دماوند کوه که شاهش جدا داشتی از گروه کجا جهن برزین بدی نام او رسیده به هر کشوری کام او.فردوسی. چون معنی بیگانه که وحشت کند از لفظ همخانهٔ دل بود و ز دل خانه جدا داشت. صائب (از ارمغان آصفی).
کلمات همقافیه با «جدا داشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر