معنی جبریل
8 بازدید
[ جَ ] (اِ) لغتی است در جبرئیل. (منتهی الارب) (آنندراج). رجوع به جبرئیل شود.[ جَ رَ یِ ] (اِخ) نام فرشتهٔ وحی. لغتی است در جبرئیل. (منتهی الارب). رجوع به این کلمه شود.[ جَ بَ رَ ] (اِ) لغتی است در جبرئیل. (منتهی الارب) (آنندراج). رجوع بکلمهٔ مزبور شود.[ جِ ] (اِخ) لغتی است در جبرئیل. (منتهی الارب) (آنندراج). رجوع به جبرئیل شود: من کان عدواً للّه و ملائکته و رسله و جبریل و میکال... (قرآن ۲/۹۸). رنگ جبریل است تیغش را بلی بر زبانش وحی از آن آمد برزم.خاقانی. سرافیل همرازش و هم نشست براق اسب و جبریل فرمانبر است.اوحدی. بارگی از شهپر جبریل ساخت بادزن از بال اسرافیل ساخت.نظامی. عقل چون جبریل گوید احمدا گر یکی گامی زنم سوزد مرا.مولوی. چنان گرم در تیه قربت براند که بر سدره جبریل از او بازماند.(بوستان). پر جبریل را اینجا بسوزند بدان تا کودکان آتش فروزند.حافظ.[ ] (اِخ) ابن الاوانی الاربلی ملقب بشجاع. معاصر ابن خلکان است. وی مغنی و از مردم اربل بوده و در اواخر مائهٔ ششم و اوایل مائهٔ هفتم میزیسته است. (تاریخ ابن خلکان ص ۱۰۹ س ۱۴).[ جِ ] (اِخ) ابن بختیشوع. همان جبرائیل بن بختیشوع است. رجوع به جبرائیل شود.[ ] (اِخ) ابن حسن بن عثمان بن محمودبن عثمان الکنجاوی. وی کتاب «مقدمه» ابی للیث را شرح کرده و آنرا «کتاب التقدمة فی شرح المقدمة» نامیده است. (کشف الظنون).
کلمات همقافیه با «جبریل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یل» برای سرودن شعر