معنی تیزچنگ
5 بازدید
[ چَ ] (ص مرکب) دلاور و بهادر و کسی که چیزی را به جلدی و چابکی اخذ کند. (ناظم الاطباء). قوی پنجه. که دست و پنجهٔ سخت نیرومند دارد. نیرومند. زورمند. چابک : که داری از ایرانیان تیزچنگ که پیش من آید بدین دشت جنگ. فردوسی. به پیش اندرون رستم تیزچنگ پس پشت شاه و سواران جنگ.فردوسی. یکی لشکر آمد پس ما به جنگ چو کلباد و نستیهن تیزچنگ.فردوسی. گرش صدهزارند گردان جنگ همه درگه جنگ و کین تیزچنگ. اسدی (گرشاسب نامه). مرا با شهنشاه از این نیست چنگ به جنگم توئی آمده تیزچنگ. اسدی (گرشاسب نامه). چنان سخت بازو شد و تیزچنگ که با جنگجویان طلب کرد جنگ.(بوستان). فکر کفن کنید که آن ترک تیزچنگ تیغی چنان رساند که از استخوان گذشت. بابافغانی (از آنندراج). || تیزناخن. با چنگالی سخت فرورونده و تند: چه پرهیزی از تیزچنگ اژدها که گرز آهنی زو نیابی رها.فردوسی. چنین گفت با بچه جنگی پلنگ که ای پرهنر بچهٔ تیزچنگ.فردوسی. به دریا نهنگ و به هامون پلنگ همان شیر جنگ آور تیزچنگ.فردوسی. ابیات خر سر است شترگربه زآنکه هست نشخوارزن چو اشتر و چون گربه تیزچنگ. سوزنی. وحشی تیزچنگ خشم آلود کز دم آتشین برآرد دود.نظامی. رجوع به تیز و دیگر ترکیبهای آن شود.
کلمات همقافیه با «تیزچنگ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نگ» برای سرودن شعر