معنی توشه

معنی توشه

6 بازدید
[ شَ / شِ ] (اِ) طعام اندک و قوت لایموت و طعامی که مسافران با خود دارند. (برهان). قوت لایموت و طعام مسافران. (انجمن آرا). زاد راه که مسافران بردارند و این مجازی است مشهور زیرا که مرکب است از «توش» به معنی قوت و توانائی که «های» نسبت به وی ملحق گشته... (آنندراج). زاد راه مرکب از توش به معنی قوت و توانائی و «های» نسبت. با لفظ کشیدن و کردن و برداشتن و گرفتن و بستن مستعمل. (غیاث اللغات). و از این است که مسافران طعامی را که همراه دارند توشه نامند. (فرهنگ جهانگیری ذیل کلمهٔ توش). به معنی قوت و لازمهٔ سفر. (انجمن آرا) (آنندراج). طعام اندک و قوت لایموت و تدارک و زاد. و مایحتاج سفر از خوراک. (ناظم الاطباء). زاد. (دهار). و با لفظ برداشتن و گرفتن و بر کمر بستن و بر دوش بستن کنایه از تهیهٔ سفر کردن است. (آنندراج): نگر بستگانند و بی چارگان و بی توشگانند و بی زاورا. رودکی (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). توشهٔ خویش زود از او بربای پیش کایدت مرگ پای آگیش. رودکی (از یادداشت ایضاً). بدو گفت خسرو که از خوردنی چه داری هم از چیز گستردنی که ما ماندگانیم و هم گرسنه نه توشه ست با ما نه بار و بنه.فردوسی. به پیلان گردنکش و گاومیش سپه را همی توشه بردند پیش.فردوسی. بدو گفت موبد به جان و سرت که جاوید بادا سر و افسرت کزین توشه، خوردن نفرمائیم به سیری رسیدن نیفزائیم.فردوسی. همان کش نه کشتی نه توشه نه ساز شود غرق و ماند ز همراه باز.اسدی. بدینجات از بد نگهبان بود چو زیدر شدی توشهٔ جان بود. اسدی (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). در این ره مدان توشه و یار نیک به از دانش نیک و کردار نیک.اسدی. توشهٔ تو علم و طاعت است در این راه سفرهٔ دل را بدین دو توشه بیاکن. ناصرخسرو. گفتم به راه جهل همی توشه بایدم گفتا ترا بس است یکی شاخسار من. ناصرخسرو. کو توشه و کو رهبرت، ای رفته چهل سال زین کوه بدان دشت و زآن جوی بدان در. ناصرخسرو. جو توشهٔ پیغامبران است و توشهٔ پارسامردان که دین بدیشان درست شود و توشهٔ چهارپایان و ستوران که ملک بر ایشان بپای بود. (نوروزنامهٔ منسوب به خیام). توشه از تقوی کن اندر راه مولا تا مگر در ره عقبی نگویندت فهم لایتقون.سنائی. نان دونان نخورم بیش که دین توشهٔ هر دو سرای است مرا.خاقانی. امروز گر از سلطان، رندی طلبد توشه فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان.خاقانی. در گوشه ای بمیر و پی توشهٔ حیات خود را چو خوشه پیش خسان ده زبان مخواه. خاقانی. یا چو غریبان پی ره توشه گیر یا چو نظامی ز جهان گوشه گیر.نظامی. چند زنی تیر به هر گوشه ای غافلی از توشهٔ بی توشه ای.نظامی. به سرچشمه گشاید هر کسی رخت به چشمه نرم گردد توشهٔ سخت.نظامی. مرا بوسه گفتا به تصحیف ده که درویش را توشه از بوسه به.سعدی. مرد بی توشه کاو فتاد از پای در کمربند او چه زر چه خزف.(گلستان). گر همه زر جعفری دارد مرد بی توشه برنگیرد کام.(گلستان). رجوع به توشهٔ راه شود. || ذخیره. (ناظم الاطباء). حاصل. بضاعت. بهره : اگر توشه مان نیکنامی بود روانمان بدان سر گرامی بود.فردوسی. ور آن کس که او بازماند ز خورد ندارد همی توشه از کارکرد.فردوسی. نگر تا چه بهتر ز کار آن کنید بکوشید و آن توشهٔ جان کنید.فردوسی. نمانم که ویران بود گوشه ای بیابد ز من هر کسی توشه ای.فردوسی. - بی توشه، گوشهٔ بی توشه؛ ناحیهٔ لم یزرع و بایر. (ناظم الاطباء). زمین بی توشه؛ زمینی خشک و بی حاصل : دیدم زمئی چو دیگ جوشان بی توشه چو وادی خموشان.مکتبی. - || بی زاد و خوراک. فقیر و بی چیز. - توشه و تراش؛ جلب نفع. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): گرچه چو تیشه از قبل توشه و تراش هرگز نبوده ام نه طمع را نه پیشه را.سنایی. - توشه و گوشه؛ خوراک منزل. (ناظم الاطباء). || افادهٔ معنی ذخیرهٔ خیر می کند، چنانکه در نصایح از فرزانگان پارس این عبارت مشهور است که گفته اند: به نیکی کرد، با نیکان توشه نهید؛ یعنی به عمل نیک با مردمان نیکو کسب ذخیرهٔ ثواب و خیر اخروی نمائید. (انجمن آرا) (آنندراج). - توشهٔ آخرت؛ ثواب آخرت. زاد آنجهانی : آن چهار که مطلوب است بدین اغراض و بجز آن نتواند رسید، کسب مال از وجهی پسندیده... و انفاق در آنچه به صلاح معیشت و رضای اهل و توشهٔ آخرت پیوندد. (کلیله و دمنه). باز اعمال خیر و ساختن توشهٔ آخرت از علت گناه از آنگونه شفا میدهد. (کلیله و دمنه). و کوشش اهل علم در ادراک سه مراد ستوده است ساختن توشهٔ آخرت... . (کلیله و دمنه). - توشهٔ آن سرای؛ توشهٔ آخرت : پناه روانست دین از نهاد کلید بهشت و ترازوی داد در رستگاری ورا از خدای ره توبه و توشهٔ آن سرای.اسدی. رجوع به ترکیب قبل شود.

کلمات هم‌قافیه با «توشه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «شه» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید