معنی تن نهادن
5 بازدید
[ تَ نِ / نَ دَ ] (مص مرکب) تن دادن. (آنندراج). دل نهادن. رضا دادن. تسلیم شدن. خود را آماده ساختن. - تن اندر کاری نهادن؛ آمادهٔ کاری شدن با همهٔ مخاطرات و زیانهایش. توطین : و همهٔ عجم تن اندر کارزار کردند و دفع عرب نهادند. (مجمل التواریخ از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). - تن بر مرگ نهادن؛ مهیای آن شدن. استبسال. - تن به چیزی نهادن؛ رضا دادن بدان. قبول آن : تن به بیچارگی و گرسنگی بنه و دست پیش سفله مدار. (گلستان). تن به دود چراغ و بیخوابی ننهادی هنر کجا یابی؟اوحدی. - تن پیش نهادن؛ آمادهٔ خطر شدن : ... از دست وی عملی کرد و مالی ببرد و تن پیش نهاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۱۳). - تن در چیزی نهادن؛ تسلیم آن شدن. به آن رضا دادن. قبول کردن آن : نه مر خویشتن را فزونی دهد نه یکباره تن در زبونی نهد.(گلستان).
کلمات همقافیه با «تن نهادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر