معنی تن و توش
7 بازدید
[ تَ نُ ] (اِ مرکب، از اتباع) بدن و توانایی و قوت. (آنندراج): چون ستوران بهار نیکو بخوردند و به تن و توش خویش بازرسیدند و شایستهٔ میدان و حرب شدند... (چهارمقالهٔ نظامی عروضی از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). شوکت تو برو به شوکتی مائل شو یا آنچه خدا داده به آن قائل شو با این تن و توشی که خدا داده به تو برخیز و میان من و او حائل شو. علی خراسانی (از آنندراج). سالک ببین ز جای بلندی فتاده ام دارم چو زلف او تن و توش شکسته ای. سالک یزدی (ایضاً).
کلمات همقافیه با «تن و توش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وش» برای سرودن شعر