معنی تنصل
7 بازدید
[ تَ نَ صْ صُ ] (ع مص) از گناه بیزاری نمودن. (تاج المصادر بیهقی) (از زوزنی). از گناه بیزار شدن و بیرون کشیدن خود را، یقال: تنصل الیه من الجنایة؛ اذا خرج. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بیرون کردن چیزی. (تاج المصادر بیهقی). بیرون آوردن چیزی را. || برگزیدن چیزی را. || گرفتن آنچه با کسی باشد. || بیرون آمدن موی از خضاب. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «تنصل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صل» برای سرودن شعر