معنی تنحنح کردن
6 بازدید
[ تَ نَ نُ کَ دَ ] (مص مرکب) خفیدن. سرفه کردن. گلو روشن کردن : در رفت در سرای پرده بایستاد و تنحنح کرد. من آواز امیر شنیدم که گفتی چیست. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۷۹). رجوع به مادهٔ قبل شود.
کلمات همقافیه با «تنحنح کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر