معنی تنآسان شدن
6 بازدید
[ تَ شُ دَ ] (مص مرکب) آسوده و آرام شدن. راحت شدن. فارغ گشتن. تن آسان گردیدن : همان به که سوی خراسان شویم ز پیکار دشمن تن آسان شویم.فردوسی. تن کشته با مرده یکسان شود طپد یکزمان پس تن آسان شود.فردوسی. فزونی نجوید، تن آسان شود چو بیشی سگالد، هراسان شود.فردوسی. همه برچاه همی ترسم و برجان که مباد چاه و جانی که تن آسان شدنم نگذراند. خاقانی. مخور باده در هیچ بیگانه بوم تن آسان مشو تا نباشی به روم.نظامی. رجوع به تن آسان و تن آسانی شود.
کلمات همقافیه با «تنآسان شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر