معنی تمجمج
6 بازدید
[ تَ مَ مُ ] (ع مص) عیب کردن خواستن ترا. (منتهی الارب). || لرزیدن و جنبیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). لرزیدن کفل. (از اقرب الموارد).[ تَ مَ مُ ] (ع مص) در تداول فارسی زبانان سخن در دهن گردانیدن. بی هویدا گفتن. سخن ناپیدا گفتن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کلمات را نامفهوم و جویده جویده ادا کردن. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «تمجمج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مج» برای سرودن شعر