معنی تمام گردیدن
4 بازدید
[ تَ گَ دَ ] (مص مرکب) تمام شدن. تمام گشتن. کامل شدن. بی نقص گردیدن. بی کم و کاست شدن : ورای قنوج را ملک تمام نگردد تا زیارت این بتخانه نکند. (حدود العالم). به دو هفته گردد تمام و درست بدان باز گردد که بود از نخست.فردوسی. توحید تو تمام بدو گردد دانستی ارتو واحد یکتا را.ناصرخسرو. تا نبیند رنج و سختی مرد کی گردد تمام تا نیابد باد و باران گل کجا بویا شود؟ ناصرخسرو. تا بجای او شناسیمش امام تاکه کارما از او گردد تمام.مولوی. || پایان یافتن. به آخر رسیدن : امیدها به لبش داشتم ندانستم که این قدح به چشیدن تمام می گردد. صائب (از آنندراج). رجوع به تمام و دیگر ترکیبهای آن شود.
کلمات همقافیه با «تمام گردیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر