معنی تلوین
10 بازدید
[ تَ لْ ] (ع مص) رنگ دار کردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (دهار). رنگ دار کردن چیزی را. (از اقرب الموارد). گوناگون کردن. (منتهی الارب) (غیاث اللغات) (از آنندراج): از حسن تلوین و تزیین بجایی رسانیدند که هرکس که می دید انگشت تعجب در دندان می گرفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۴۲۲). || رنگ درآوردن غوره. (تاج المصادر بیهقی) (از زوزنی). آشکار گردیدن رسیدگی در غورهٔ خرما. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). لون البسر (مجهولاً)؛ پدید گشت در آن بُسر آثار پختگی در رسیدگی. (ناظم الاطباء). || آشکار گردیدن پیری در موی سر. (از اقرب الموارد). || به اصطلاح اهل تصوف نام یکی از مقامات فقر. (غیاث اللغات) (آنندراج). و آن مقام طلب و تفحص است از راه استقامت. (از تعریفات جرجانی). گردیدن بنده است در احوال. و نزد اکثر تلوین مقام ناقصی است. و نزد ما کاملترین مقامات است و حال بنده در آن مدلول فرمودهٔ پروردگار است: «کل یوم هو فی شأن ». (از تعریفات جرجانی). تلوین اشارت است به تقلب قلب میان کشف و احتجاب به سبب تناوب و تعاقب غیبت صفات و ظهور آن، مادام که شخص از حد صفات نفس عبور نکرده باشد و به عالم صفات قلب نرسیده او را صاحب تلوین نگویند، چه تلوین به جهت تعاقب احوال مختلف بود و مقید صفات نفس را صاحب حال نخوانند و ارباب کشف ذات از حد تلوین گذشته باشند و بمقام تمکین رسیده. (از نفایس الفنون در علم تصوف): هر دمی شوری نیاوردی به پیش برنیاوردی ز تلوین هاش نیش.مولوی. حق آن قدرت که بر تلوین ما رحمتی کن ای امیر لونها.مولوی. جمله تلوینها ز ساعت خاسته ست رست از تلوین که از ساعت برست.مولوی.[ تَ لْ ] (اِخ) دهی از دهستان بالا خیابان است که در بخش مرکزی شهرستان آمل واقع است و ۲۰۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).
کلمات همقافیه با «تلوین»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ین» برای سرودن شعر