معنی تلی
7 بازدید
[ تُ ] (اِ) دست افزار و دست افزاردان سرتراشان و حجامان باشد. (برهان) (از انجمن آرا) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (از فرهنگ رشیدی) (از شرفنامهٔ منیری). || کیسه ای که خیاطان سوزن و ابریشم و انگشتوانه در آن نهند. (از برهان) (فرهنگ رشیدی) (از انجمن آرا) (از آنندراج) (ناظم الاطباء): بدیدهٔ تللی سوزنم که سوزنیم نیم چو سوزن درزی نهان میان تلی. سوزنی (دیوان چ شاه حسینی ص ۲۹۶).[ تُ ] (اِ) دست افزار و دست افزاردان سرتراشان و حجامان باشد. (برهان) (از انجمن آرا) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (از فرهنگ رشیدی) (از شرفنامهٔ منیری). || کیسه ای که خیاطان سوزن و ابریشم و انگشتوانه در آن نهند. (از برهان) (فرهنگ رشیدی) (از انجمن آرا) (از آنندراج) (ناظم الاطباء): بدیدهٔ تللی سوزنم که سوزنیم نیم چو سوزن درزی نهان میان تلی. سوزنی (دیوان چ شاه حسینی ص ۲۹۶).[ تَ ] (اِ) درخت تمش. (ناظم الاطباء). لَمْ. تلو. خار. تیغ. یور. شوک. شوکة. وِرِگ تَلی. سیاه تلی. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). || علیق. || درخت شاه توت. || گدا و فقیر. || دست افزاردان سرتراشان. (ناظم الاطباء). رجوع به تُلی شود.[ تِ لْ لی ] (اِ) به هندی اسم انزروت است. || طحال. (از تحفهٔ حکیم مؤمن). سپرز. طحال. (الفاظ الادویه).[ تَ لْ یْ ] (ع مص) باقی ماندن (مقداری) از ماه: تلی من الشهر کذا؛ اینقدر باقی مانده از ماه. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).[ تَ لی ی ] (ع ص) بسیارسوگند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). کثیرالایمان. (اقرب الموارد). || بسیارمال. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ تَ لْ لا ] (ع ص) قوم تلی؛ قوم افتاده بر زمین. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ تُ لْ لا ] (ع اِ) گوسپند مذبوحة. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ تِ لْ لی ] (اِخ) دهی از دهستان ماروسک است که در بخش سرولایت شهرستان نیشابور واقع است و ۱۰۸ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «تلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر