معنی تفحص کردن
6 بازدید
[ تَ فَ حْ حُ کَ دَ ] (مص مرکب) پژوهش کردن. تجسس کردن. پی جویی کردن. کاوش کردن. بازجستن : بونصر با وی خالی کرد و احوال تفحص کرد و معترف شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۳۷). در آن ایام مردمی دیدمی که در مساقط اوراث تتبع و تفحص دانه ها میکردندی و در آن یکدانه ممکن و متصور نگشتی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۲۶).
کلمات همقافیه با «تفحص کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر