معنی تسلیم کردن

معنی تسلیم کردن

6 بازدید
[ تَ کَ دَ ] (مص مرکب) واگذاشتن. دادن. سپردن. درسپردن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): و تسلیم کرد مرآنکس را که امر و خلق از اوست باز گردیده. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۰). این همه در آن مجلس به من تسلیم کرد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۳۷۷). کردی از صدق و اعتقاد و یقین خویشی خویش را به حق تسلیم. ناصرخسرو. ای به هر مفخرت که در گیتی است کرده فرزانگان ترا تسلیم.مسعودسعد. به جهد شیشهٔ سیماب گر در او ریزی به شیشهٔ تو کند شوشه های زر تسلیم. سوزنی (دیوان چ شاه حسینی ص ۴۰۱). چون فخرالدوله وفات یافت به قابوس کس فرستاد... و او را بخواند تا ولایت بدو تسلیم کند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران. ص ۲۶۰). مرا تا عشق تو تعلیم کردند دل و جانم به غم تسلیم کردند.نظامی. اگر جرمیست اینک تیغ و گردن ز تو کشتن ز من تسلیم کردن.نظامی. شاه دید او را و بس تعظیم کرد مخزن زر را بدو تسلیم کرد.مولوی. تسلیم مفاتیح قلاع و خزائن بدو کردند. (گلستان چ یوسفی ص ۹۸). این بگفت و نعره بزد و جان به حق تسلیم کرد. (گلستان). من اختیار خود را تسلیم عشق کردم همچون زمام اشتر در دست ساربانان. سعدی. کرد تسلیم به می مسند بی تابی را هر سپندی که در این انجمن از جا برخاست. صائب (از آنندراج). بر مهر بت ای برهمن دیگر در دعوی مزن تسبیح را بستان ز من تسلیم کن زنار را. ظهوری (از آنندراج). ز دور می نهد انگشت بر زمین خورشید چو پیش رأی منیر تو میکند تسلیم. ظهوری (ایضاً). || گردن نهادن. قبول کردن. مسلم داشتن : من آن مثل را تسلیم کردم و گفتم حکیم را ز کریم و کریم را ز حکیم. حکیم وار چو تسلیم کردم و گفتم کریم وار ز من و زین دین کند تسلیم.سوزنی. لطیفه ای بشنو از کمال خود که در آن ملوک نی که ملک هم مرا کند تسلیم. انوری (از آنندراج).
[ تَ کَ دَ ] (مص مرکب) واگذاشتن. دادن. سپردن. درسپردن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): و تسلیم کرد مرآنکس را که امر و خلق از اوست باز گردیده. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۰). این همه در آن مجلس به من تسلیم کرد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۳۷۷). کردی از صدق و اعتقاد و یقین خویشی خویش را به حق تسلیم. ناصرخسرو. ای به هر مفخرت که در گیتی است کرده فرزانگان ترا تسلیم.مسعودسعد. به جهد شیشهٔ سیماب گر در او ریزی به شیشهٔ تو کند شوشه های زر تسلیم. سوزنی (دیوان چ شاه حسینی ص ۴۰۱). چون فخرالدوله وفات یافت به قابوس کس فرستاد... و او را بخواند تا ولایت بدو تسلیم کند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران. ص ۲۶۰). مرا تا عشق تو تعلیم کردند دل و جانم به غم تسلیم کردند.نظامی. اگر جرمیست اینک تیغ و گردن ز تو کشتن ز من تسلیم کردن.نظامی. شاه دید او را و بس تعظیم کرد مخزن زر را بدو تسلیم کرد.مولوی. تسلیم مفاتیح قلاع و خزائن بدو کردند. (گلستان چ یوسفی ص ۹۸). این بگفت و نعره بزد و جان به حق تسلیم کرد. (گلستان). من اختیار خود را تسلیم عشق کردم همچون زمام اشتر در دست ساربانان. سعدی. کرد تسلیم به می مسند بی تابی را هر سپندی که در این انجمن از جا برخاست. صائب (از آنندراج). بر مهر بت ای برهمن دیگر در دعوی مزن تسبیح را بستان ز من تسلیم کن زنار را. ظهوری (از آنندراج). ز دور می نهد انگشت بر زمین خورشید چو پیش رأی منیر تو میکند تسلیم. ظهوری (ایضاً). || گردن نهادن. قبول کردن. مسلم داشتن : من آن مثل را تسلیم کردم و گفتم حکیم را ز کریم و کریم را ز حکیم. حکیم وار چو تسلیم کردم و گفتم کریم وار ز من و زین دین کند تسلیم.سوزنی. لطیفه ای بشنو از کمال خود که در آن ملوک نی که ملک هم مرا کند تسلیم. انوری (از آنندراج).

کلمات هم‌قافیه با «تسلیم کردن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید