معنی تسلم
7 بازدید
[ تَ سَ لْ لُ ] (ع مص) فاپذیرفتن. (تاج المصادر بیهقی). پذیرفتن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). فاستدن. (زوزنی). گرفتن. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد). || اسلام آوردن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). داخل شدن در اسلام. (از متن اللغة). اسلام آوردن و مسلمان شدن: تسلم فلان، اسلم یقال کان «وثنیاً ثم تَسَلَّم»؛ ای صار مسلماً کما یقال کان بدویاً فتحضر. (از اقرب الموارد). مسلمان شدن. (از المنجد). || راه سپردن و خطا ناکردن در آن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء): تسلم الطریق؛ اذا رکبهُ و لم یخطی ء. (منتهی الارب). || تبری کردن. (از المنجد). دور بودن از کسی چنانکه رابطهٔ خیر و شری میان آنان نباشد: تسلم منهُ تبرأ لا خیر بینهما و لا شر. (از متن اللغة).[ تَ لَ ] (ع اِ) کلمه ای است که همیشه مضاف «ذی» واقع شود و معنی آن «به سلامت» می باشد، یقال اذهب بذی تسلم اذهبا بذی تسلمان و اذهبوا بذی تسلمون؛ یعنی بروید به سلامت. و لا بذی تسلم ماکان کذا و کذا و در مثنی لا بذی تسلمان و در جمع لا بذی تسلمون و در مؤنث لا بذی تسلمین و در جمع لا بذی تسلمن ای لا واللََّه الذی یسلمت ما کان کذا و کذا و سلامتک ماکان کذا. (از منتهی الارب) (از متن اللغة) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «تسلم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لم» برای سرودن شعر