معنی ترفع
6 بازدید
[ تَ رَفْ فُ ] (ع مص) برتری نمودن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). برتری کردن. (دهار). بلندی گرفتن و بالا شدن. (از اقرب الموارد) (از المنجد). بلندی جُستن و کنایه از غرور و تکبر. (غیاث اللغات) (آنندراج): ترفعت بی همتی عن کذا. (از المنجد): تا کار وی [ بوسهل ] بدان درجه رسید که از وزارت ترفع می نمود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۳۴). و اوج دولت آن خاندان ایام ملک او [ نصربن احمد سامانی ] بود و اسباب تمنع و علل ترفع در غایت ساختگی. (چهارمقاله ص ۳۱). این فروع است و اصولش آن بود که ترفع شرکت یزدان بود.مولوی. پس اعوذ ازبهر چه باشد چو سگ گشته باشد از ترفع تیزتگ.مولوی. || بلند کردن مرد چیزی را. (از اقرب الموارد) (از المنجد).
کلمات همقافیه با «ترفع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فع» برای سرودن شعر