معنی ترفغ
5 بازدید
[ تَ رَفْ فُ ] (ع مص) فراخ زیستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). فراخی نمودن در عیش. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (از المنجد). || میان هر دو ران زن نشستن جهت جماع، یقال: ترفغ المرأة؛ اذا قعد بین فخذیها لیطئها. (منتهی الارب) (از آنندراج) (از منتهی الارب). || پیچاندن دو پای بر شکم شتر از ترسِ افتادن. (از اقرب الموارد). جمع کردن سوار دو پای خود را نزدیک منتهای ران شتر از ترسِ افتادن: ترفغ الرجل فوق البعیر؛ لف رجلیه عند رفغَیّ فخذیه خشیة ان یرمی به. (از متن اللغة). ترفغ فلان فوق البعیر؛ ای خشی ان یرمی به خلف رجلیه عند ثبله. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «ترفغ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فغ» برای سرودن شعر