معنی ترب

معنی ترب

6 بازدید
[ تَ ] (اِ) حیلت و زباندانی. (صحاح الفرس). مکر و حیله و زرق و تزویر و گزاف و زبان آوری. (برهان). مکر و حیله و گزاف و تزویر. (فرهنگ جهانگیری). حیله و مکر و فریب و تزویر و فصاحت و زبان آوری. (ناظم الاطباء). حیله و زبان آوری. (انجمن آرا) (آنندراج). زرق و حیله و مکر و گزاف و محال و تزویر و هرزه. تبند و ترکند و ترقند و تروند و دستان مترادف این اند. (شرفنامهٔ منیری). مکر و حیله. (فرهنگ رشیدی). حیلت و زبان دانی. (حاشیهٔ لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۲۸). || گردن را پیچ دادن بود بکین یا بعجب. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۲۸): اندرآمد مرد با زن چرب چرب گنده پیر از خانه بیرون شد به ترب. رودکی (از لغت فرس اسدی ایضاً). || چون شکنجه و قنج (کذا) بود در رفتن به تیزی. (فرهنگ اسدی نخجوانی) (حاشیهٔ لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۲۸). شکنجه و رفتار تند و شتاب. (ناظم الاطباء). || کشک سیاه که بترکی قراقروت گویند. و با را با فا تبدیل کرده ترف و ترفه گویند. (انجمن آرا) (آنندراج). کشک سیاه باشد، و آنرا ترف نیز گویند. (فرهنگ جهانگیری). رجوع به ترف شود.
[ تُ / تُ رُ ] (اِ) معروف است که عربان فجل خوانند. (برهان). ریشهٔ گیاهی از طایفهٔ خاجی شکل مأکول و تند و تیز، و بتازی فجل گویند. (ناظم الاطباء). از تیرهٔ چلیپائیان که ریشهٔ ضخیم آن خوراکی و خرجینک آن بندبند است. (از گیاه شناسی گل گلاب ص ۲۰۸): چون در حکایت آید بانگ شتر کند وآروغها زند چو خورد ترب و گندنا.لبیبی. بی تو همه ظریفان بی ترب و ترّه اند تو همچو ترب غاتفری زینت تره.سوزنی. ممدوح را به ترب صفت هیچکس نکرد چون من که شاعر سخن آرایم و سره. سوزنی. از دکانی گر کسی تربی برد کاین ز حکم ایزد است ای باخرد.مولوی. در افواه افتاده بود که در مشرق پادشاهی از نسل مغول نشسته است که ترب و تبر نزد او یکسان است. (جهانگشای جوینی). سینهٔ فلان زمین بلند است، آنرا می باید هموار کرد تا آب خورد و ترب کشته شود و بی کشت نماند. (انیس الطالبین بخاری ص ۱۹۴). گزر و شلغم و چندر، کلم و ترب و کدو تره ها رسته تر و سبز بسان زنگار. بسحاق اطعمه.
[ تَ رَ ] (ع مص) خاک آلوده شدن. (زوزنی). بسیارخاک شدن و خاک آلوده گردیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). خاک رسیدن بر چیزی. (اقرب الموارد) (المنجد). خاک آلوده شدن. (آنندراج). || زیان کار شدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || درویش شدن. (زوزنی). محتاج گردیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). فقیر شدن، گویی که خاک نشین شده است. (اقرب الموارد) (المنجد). بلغت بربر، عزلت گزیدن و خاک نشین شدن. (دزی ج ۱ ص ۱۴۳). || تربت یداه؛ یعنی او بخیر نرسد. و این کلمه ایست که عربان گاه در مدح و گاه در ذم آرند، مانند لا اب لک و لا ام لک و لا ارض لک و نحو آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). صاحب اقرب الموارد گوید این از سخنانی است که عرب آن را بصورت دعا استعمال کنند ولی مرادشان دعا نیست بلکه تحریک و تشویق است و گویند: فعلیک بذات الدین تربت یداک. و در صحاح آمده که این جملهٔ دعائیه است یعنی بخیر نرسی، ولی معنی اول صحیح است -انتهی. || تعب و رنجور شدن. (زوزنی). || دوسیدن بخاک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). خاک بر چیزی کردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). گل و آهک بر چیزی یا دیواری مالیدن. (از دزی ج ۱ ص ۱۴۳).
[ تُ ] (ع اِ) خاک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (المنجد) (اقرب الموارد). تَرب. (اقرب الموارد) (المنجد). ج، اتربه، تربان. (اقرب الموارد) (المنجد) (آنندراج).
[ تَ ] (ع اِ) تُراب. تُرْب. (اقرب الموارد) (المنجد). رجوع به تُراب و تُرب شود.
[ تِ ] (ع ص، اِ) همزاد و همسن و توأم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (المنجد). هم عمر که بفارسی همزاد گویند. (غیاث اللغات). همزاد. (زمخشری) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی). غالباً در مؤنث استعمال شود. (اقرب الموارد) (المنجد). یقال: هذه ترب فلانة؛ یعنی این زن همسال فلان زن است. (اقرب الموارد) (از منتهی الارب). ج، اتراب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به اتراب شود.
[ تَ رِ ] (ع ص) محتاج. (از منتهی الارب). محتاج و فقیر. (ناظم الاطباء). فقیر. (اقرب الموارد) (المنجد). یکی آن تَرِبة است. (اقرب الموارد) (از المنجد). || ریح ترب؛ بادی که خاک را برانگیزد. (المنجد). || لحم ترب؛ گوشت خاک آلوده. || مکان ترب؛ جای بسیارخاک. || (اِ) گیاهی است. (اقرب الموارد) (المنجد).
[ ] (اِخ) حمداللََّه مستوفی در ذکر بلاد خوزستان آرد: ترب از اقلیم سیم است و شهر کوچک است و گرمسیر، بر کنار دریا افتاده است چنانکه جزر و مد ماهیان را در خشکی اندازد و قوت ایشان از آن بود و مردمش قوی هیکل و درازبالا و صاحب قوت و سیاه چهره باشند. باغستان بسیار دارد، نارنج و ترنج و لیمو و خرمای خوب در او بسیار بود. (نزهة القلوب چ گای لیسترانج ج ۳ ص ۱۱۰).
[ تُ ] (اِخ) نام کوهی است. (معجم البلدان).

کلمات هم‌قافیه با «ترب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید