معنی تراشنده
5 بازدید
[ تَ شَ دَ / دِ ] (نف) حلاق. (ملخص اللغات حسن خطیب کرمانی). سرتراش. سلمانی : مگر کآن غلام از جهان درگذشت بدیگر تراشنده محتاج گشت.نظامی. تراشنده استادی آمد فراز بپوشیدگی موی او کرد باز.نظامی. تراشنده کاین داستان را شنید به از راست گفتن جوابی ندید.نظامی. || تراش دهنده، چون تیشهٔ سنگتراشان، یا درودگران و جز آنها: هم طبع او چو تیشه تراشنده هم خوی او برنده چو منشارش.خاقانی.
کلمات همقافیه با «تراشنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر