معنی تاسه کردن
6 بازدید
[ سَ / سِ کَ دَ ] (مص مرکب) نفس برآوردن بدشواری. به تنگی نفس افتادن : چون زمانی بخفت گفت: ای مرد مرا تاسه می کند. مرد گفت: ترا گرم شده است، بیا به صحرا رویم. (سندبادنامه ص ۲۱۴). || (لهجهٔ قزوین) مشتاق بودن. در تداول زنان، اظهار اشتیاق دیدار کسی کردن: تاسه کردن کسی را؛ سخت مشتاق دیدار او شدن. رجوع به تاسه شود. || با تمسخر و استهزاء او را بمهر طلبیدن و نزد خویش بمهمان داشتن.
کلمات همقافیه با «تاسه کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر