معنی بی دست و پا شدن
5 بازدید
[ دَ تُ شُ دَ ] (مص مرکب) کنایه از سراسیمه گردیدن. (برهان). مضطرب و سراسیمه شدن. (مجموعهٔ مترادفات): پابست او شدن نه همین لازم حیاست آن دست و پا که دید که بیدست و پا نشد. مخلص کاشی. || بیزور و بیقدرت شدن. از کاربری افتادن. و نیز رجوع به مجموعهٔ مترادفات ص ۳۳۶ شود.
کلمات همقافیه با «بی دست و پا شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر