معنی بی دست و پا
5 بازدید
[ دَ تُ ] (ص مرکب) بی دست و پای. آنکه دست و پای ندارد یا ببریدن و یا خلقی. رجوع به دست و پا شود. || بی جربزه. که بچالاکی انجام کاری نتواند. که مهمی کفایت نتواند کرد. بی عرضه و بی کفایت. که کاری از او برنیاید. کم توان در کارها. ظنون. مرد کم حیلت و چاره. (یادداشت مؤلف). || بدون قوت و قدرت. (ناظم الاطباء). بی قوت. بی زور. ضعیف. از کاررفته. (آنندراج): گر آن بادپایان برفتند تیز تو بیدست و پا از نشستن بخیز.سعدی. گرت نهی منکر برآید ز دست نباید چو بی دست و پایان نشست . سعدی. مهیا کن روزی مار و مور اگر چند بیدست و پایند و زور.سعدی. || کنایه از سراسیمه باشد. (بهار عجم) (هفت قلزم) (آنندراج). سراسیمه و آشفته و سرگردان. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بی دست و پا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «پا» برای سرودن شعر