معنی بیگزندی
5 بازدید
[ گَ زَ ] (حامص مرکب) صفت بی گزند. سلامت. سلام. تندرستی. صحت. (یادداشت مؤلف). ایمنی. بی زیانی : به ایران از آن سودمندی بود خردمند را بی گزندی بود.فردوسی. مرا ز آتشی سودمندی بود خرد بیگمان بی گزندی بود.فردوسی. و رجوع به بی گزند شود.
کلمات همقافیه با «بیگزندی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر