معنی بیکلهی
7 بازدید
[ کُ لَ ] (حامص مرکب) بی کلاهی. سربرهنگی. || کنایه از ناداری منصب و مقام و مال و منال است : چه غم ز بی کلهی کآسمان کلاه من است زمین بساط و در و دشت بارگاه من است. حافظ. رجوع به کُله شود.
کلمات همقافیه با «بیکلهی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هی» برای سرودن شعر