معنی بیهوش شدن
5 بازدید
[ شُ دَ ] (مص مرکب) مدهوش شدن. مفقود گشتن حس و سایر مشاعر. (ناظم الاطباء). بیخود گشتن. غش کردن. مغمی علیه یا مغشی علیه گردیدن. بیخود شدن. از خود بیخود شدن. غشیان. غشیة آمدن. اغماء. (یادداشت مؤلف): خمد؛ بیهوش شدن مریض یا مردن. (منتهی الارب). صعق؛ بیهوش شدن. (ترجمان القرآن): آهی بزد و بیهوش شد. (گلستان). رجوع به بیهش شدن شود.
کلمات همقافیه با «بیهوش شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر