معنی بیهوش افتادن
5 بازدید
[ اُ دَ ] (مص مرکب) بحال اغماء شدن. بیخود شدن. از خود رفتن : از قوت زخم از پای درآمد و بیهوش افتاد. (سندبادنامه ص ۸۲).
کلمات همقافیه با «بیهوش افتادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر