معنی بیهوش
10 بازدید
(ص مرکب) (از: بی +هوش) که هوش ندارد. که فاقد هوش است. بی فهم. بی فراست. بی شعور. (ناظم الاطباء). کندفهم. مقابل باهوش. خِنگ. دیرفهم. کندذهن. بی ذکاوت. بی حافظه. کم فراست. (یادداشت مؤلف): ضعضع؛ مرد بی رای و هوش. (منتهی الارب): سخن سپارد بیهوش را به بند بلا سخن رساند هشیار را به عهد و لوا.مولوی. - امثال: حسن بچهٔ بیهوشی است و حسین بچهٔ بیهوشی نیست. (یادداشت مؤلف). - بیهوش و حواس؛ که فاقد هوش و حواس است. فراموشکار. || از خود بیخود. به بیخودی : بر آن آواز خرگاهی پر از جوش سوی خرگاه شد بیصبر و بیهوش.نظامی. مهین بانو چو کرد این قصه را گوش فروماند از سخن بیصبر و بیهوش.نظامی. تا بود بار غمت بر دل بیهوش مرا سوز عشقت ننشاند جگر از جوش مرا. سعدی. || مغشی علیه. غَشّی. بیخود. ازخودرفته. مغمی علیه. (یادداشت مؤلف): غمی، مَغْمیّ (مغمی علیه)، مُغْمی ََ (مغمی علیه)؛ بیهوش. (منتهی الارب). مغشی. (منتهی الارب): ز زین اندر آمد به روی زمین بیفتاد بیهوش مرد گزین.فردوسی. چندگاهست که از باده و از بوسه مرا نفکندستی بیهوش و نکردستی شاد.فرخی. زین خبر به شد و بهوش آمد فتح بیهوش و نصرت بیمار.مسعودسعد. پس از یکدم چو مصروعان بیهوش بهوش آمد دل سنگینش از جوش.نظامی. - بیهوش و بیگوش (ترکیب عطفی)؛ سخت بیمار که هوش و سامعهٔ او از کار بمانده باشد. سخت بیمار گران که توجه بخارج نتواند داشتن. بیخود از بیماری. سخت در حال اغماء از تبی سنگین چنانکه محمی علیه در تبهای صعب و سخت. (یادداشت مؤلف). - بی هوش و گوش، بیهوش و بیگوش؛ سخت بیمار که هوش و سامعهٔ او از کار بماند. سخت بیمار که تمیز و شنوایی ندارد. بیماری سخت در حال اغماء. (یادداشت مؤلف). || دیوانه. مدهوش. (آنندراج) (ناظم الاطباء). بی شعور. بی عقل. مدهوش. (ناظم الاطباء): مهلوس؛ عقل رفتهٔ بیهوش. (منتهی الارب). آشفته : گر بخواهی بستن این بیهوش را از خرد کن قید و از دانش کمند. ناصرخسرو. همی گوید بعقل خویش هر کس را ز ما دایم که من همچون توئی بیهوش دیدستم فراوانها. ناصرخسرو. با طاقت و هوشیم ما و او خود بیطاقت و بیهوش و بی توان است. ناصرخسرو. مجنون سیاه مغز بیهوش چون کرد نصیحت پدر گوش.نظامی. - بی هوش و رای؛ بی فکر و اراده : چو دیوانگانست بی هوش و رای به هر باد کآید بجنبد ز جای.فردوسی. نباید که آن شاه بی هوش و رای برد مر ورا اهرمن دل ز جای.فردوسی. || مست. ثمل. (یادداشت مؤلف). || (اصطلاح پزشکی) آنکه طبیعةً یا با داروی بیهوشی، حواس وی از کار افتاده باشد و درد را احساس نکند. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به بیهش شود.
کلمات همقافیه با «بیهوش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وش» برای سرودن شعر