معنی بینمکی کردن
5 بازدید
[ نَ مَ کَ دَ ] (مص مرکب) کنایه از بی وفائی. و بی مزگی و بی وضعی کردن باشد. (از آنندراج) (برهان): ز بس که بی نمکی کرد با من این ایام در آب دیدهٔ گریان گداختم چو نمک. (شرفنامهٔ منیری). || بی مزگی کردن. ننری بخرج دادن. کنایه از بی مزگی کردن. (انجمن آرا): بی نمکی چند کنی باده نوش وز جگرم خواه کباب ای غلام.عطار.
کلمات همقافیه با «بینمکی کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر