معنی بینمکی
4 بازدید
[ نَ مَ ] (حامص مرکب) حالت و چگونگی بی نمک. فاقد نمک بودن. - امثال: نه به آن شوری شوری نه به این بی نمکی. || بی مزگی. ویری. (یادداشت مؤلف). بی مزگی. (ناظم الاطباء). شیتی. بی مزه بودن. || کنایه از بی لطفی شکل یا حرکات شخص. مقابل ملاحت و نمکینی. بدوضعی و بدریختی. (ناظم الاطباء): نمک دیگ خواجگی جود است نه بخیلی و خشم و بی نمکی.انوری. - بی نمکی شعر؛ سستی آن. ملاحت و جذابیت نداشتن آن : شعرهای مرا به بی نمکی عیب کردی روا بود شاید شعر من همچو شکر و شهد است اندرین هر دو خود نمک ناید شلغم و باقلاست گفتهٔ تو نمک ای قلتبان ترا باید.نظامی عروضی. || بی وفایی. نمک بحرامی. (ناظم الاطباء): این بی نمکی فلک همی کرد وآن خوش نمک این جگر همی خورد. نظامی.
کلمات همقافیه با «بینمکی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کی» برای سرودن شعر