معنی بیمعرفتی
4 بازدید
[ مَ رِ فَ ] (حامص مرکب) کیفیت و صفت بی معرفت. بدون شناسایی. بدون آشنایی. نداشتن معرفت و شناسایی. بی توجهی به نیکیها که در حق او کرده اند: گفت بد کرده است و از بی معرفتی این عمل کرده است. (انیس الطالبین ص ۱۰۶). گفتم از بی معرفتی بنسبت کمال شما این سخنان از من صادر شد. (انیس الطالبین ص ۱۰۶). || بیدانشی. بی فرهنگی. فقدان ادب نفس. بی حکمتی. رجوع به معرفت و بی معرفت شود.
کلمات همقافیه با «بیمعرفتی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تی» برای سرودن شعر