معنی بیمعبر
4 بازدید
[ مَ بَ ] (ص مرکب) (از: بی +معبر) بدون رهگذر. بی گدار. بی گذرگاه : وز خلق چون تو غرقه بسی کرده ست این بحر بیکرانه و بی معبر.ناصرخسرو. خاطرم از مدح تو دریاست بی معبر بلی خاطر مداح تو دریای بی معبر سزد.سوزنی. و رجوع به معبر شود.
کلمات همقافیه با «بیمعبر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بر» برای سرودن شعر