معنی بیمعاش
4 بازدید
[ مَ ] (ص مرکب) (از: بی + معاش) بدون توشه و زاد. بدون وسیلهٔ اعاشه. بدون گذران : اهل و عیالش را بی معاش و معطل نگذارد. (گلستان). و رجوع به معاش شود.
کلمات همقافیه با «بیمعاش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اش» برای سرودن شعر