معنی بیمراد
8 بازدید
[ مُ ] (ص مرکب) (از: بی +مراد) آنکه به میل و آرزوی خود نمیرسد. (ناظم الاطباء). ناکام : مراد بی مرادی را روا کن امید ناامیدی را وفا کن.نظامی. پس بگفتند این ضعیف بی مراد از مجاعت سکته اندر وی فتاد.مولوی. و همه خوشیها در اختیار و قدرت و فعل است. مجبور خود نام با خود دارد، یعنی بی مراد و بیچاره و عاجز و بی مزد. (کتاب المعارف). || بدون قصد. (یادداشت مؤلف): تا آب دهان را از بیرون آمدن بی مراد بازدارد [ لب ] . (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). عجب ماند شه زان بهشتی سواد که چون آورد خندهٔ بی مراد.نظامی. || بدون مرشد: از مریدان بی مراد مباش در توکل کم اعتقاد مباش.نظامی. و رجوع به مراد شود.
کلمات همقافیه با «بیمراد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اد» برای سرودن شعر