معنی بیمحک
6 بازدید
[ مَ حَ ] (ص مرکب) (از: بی + محک) بی سنگ آزمایش. آزمایش ناشده : زرّ قلب و زرّ نیکو در عیار بی محک هرگز ندانی زاعتبار.مولوی. رجوع به محک شود.
کلمات همقافیه با «بیمحک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حک» برای سرودن شعر