معنی بیقدری
5 بازدید
[ قَ ] (حامص مرکب) بی ارزشی. بی اعتباری. ناچیزی. کم اهمیتی : ور زآنکه بغردی بناگاهان پیرامن او هزبر یا ببری زآن جانب خویش ننگرد زین سو از ننگ حقارت و ز بی قدری.منوچهری. نشد بی قدر و قیمت سوی مردم ز بی قدری صدف لؤلوی شهوار. ناصرخسرو. پادشاه عالم غیب دان عیب دنیا پیدا میکند و بی قدری او بخلق مینماید. (گلستان). || حقارت. ذلت. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «بیقدری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر