معنی بی‌قدر

معنی بی‌قدر

6 بازدید
[ قَ ] (ص مرکب) (از: بی +قدر) بی رتبه و بی عزت. (آنندراج). بی عزت. بی رتبت. حقیر و آنکه قدر و مرتبهٔ وی را کسی نشناسد. (ناظم الاطباء). بی خطر. حقیر. بی مقدار. (یادداشت مؤلف). بی عزت. بی احترام : هر کس که شاد نیست بقدر و بجاه او بی قدر باد نزد همه خلق و بی خطر.فرخی. مر گوهر باقیمت و با قدر و بها را اینها نه سزااند که بی قدر و بهااند. ناصرخسرو. خسیس است و بی قدر بی دین اگر فریدونش خالست و جمشید عم. ناصرخسرو. بی رتبت تو گردون بی قدر چون زمین با هیبت تو آتش بی تاب چون شرر. مسعودسعد. || بی ارزش. بی بها: اگر شبها همه قدر بودی شب قدر بی قدر بودی. (گلستان). - بی قدر شدن؛ بی اعتبار شدن. بی ارزش شدن : چون بوی که از مشک جدا گشت و زر از سنگ بی قدر شود مشک و شود سنگ مزور. ناصرخسرو. اگر آنرا خلافی روا دارم... عهد من در دلها بی قدر شود. (کلیله و دمنه). - بی قدر کردن؛ بی اعتبار کردن : پیچند بزر رخنهٔ اشعار مرابی قدر مکن بگفت گفتار مرا.شهید. - بی قدر و قیمت؛ بی ارزش و بها: نشد بی قدر و قیمت سوی مردم ز بی قدری صدف لؤلوی شهوار. ناصرخسرو. رجوع به قدر شود.

کلمات هم‌قافیه با «بی‌قدر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «در» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید