معنی بیزوال
4 بازدید
[ زَ ] (ص مرکب) (از: بی +زوال) دایم. همیشگی. باقی. مستمر. زایل نشدنی. جاوید. جاویدان. بدون تغییر. تغییرناپذیر. ابدی و دائمی. (ناظم الاطباء): یکی را مباد عزل یکی را مباد غم یکی باد بی زوال یکی باد بی کنار.فرخی. باد عمرت بی زوال و باد عزت بیکران باد سعدت بی نحوست باد شهدت بی شرنگ. منوچهری. می بخشد به او به آنچه آماده کرده است جهت او از قسم راحت و کرامت و بودن در مقام ابدی بی زوال. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۰). آنست بی زوال سرای ما والا و خوب و پرنعم و آلا.ناصرخسرو. اگر دارد جواب آن سؤال او رسد اندر سرای بی زوال او.ناصرخسرو. عمر فانی را بدین در کار بند تا بیابی عمر و ملک بی زوال.ناصرخسرو. اگر شکر کردی بدین ملک و مال بمالی و ملکی رسی بی زوال.سعدی. گفتش ای شاه جهان بی زوال فهم کژ کرد و نمود او را خیال.مولوی.
کلمات همقافیه با «بیزوال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر